العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
329
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
شاپور گفت : چون من در كتاب اين طور يافتهام كه مردى بنام : محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از عرب خارج مىشود كه ادعاى نبوت مىكند و دولت پادشاهان عجم را نابود و فانى خواهد كرد ، لذا من ملت عرب را ميكشم كه وى به وجود نيايد . نزار گفت : اگر اين مطلبى كه تو ميگوئى در كتاب دروغگويان باشد پس چه فائده از اينكه تو افراد بيگناه را بكشى . و اگر اين موضوع در كتاب راستگويان باشد خداى توانا اصل و ريشهء آن مرد ( يعنى حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله ) را نگاه خواهد داشت . تو اين قدرت را نخواهى داشت كه آن را از بين ببرى ( و اين نزار خود يكى از اجداد حضرت رسول بود ) قضا و امر پروردگار عملى و اجرا خواهند شد و لو اينكه از ملت عرب بيشتر از يك نفر باقى نماند . شاپور گفت : راست گفتى . نزار ( به فارسى يعنى لاغر و ناتوان ) دست از ملت عرب برداريد . بعدا دست از عرب برداشتند . اى حجاج ! خدا قضاوت كرده كه من تعداد سيصد و هشتاد و سه هزار ( 000 ، 383 ) نفر مرد را بكشم چه تو متصدى قتل من بشوى يا نشوى خداى توانا : يا اينكه تو را از كشتن من ممنوع مينمايد و يا پس از اينكه تو مرا كشتى مرا زنده خواهد كرد . زيرا قول پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حق است و قابل شك و ترديد نيست . حجاج به جلاد گفت : بزن گردن مختار را ! مختار به حجاج گفت : او هرگز يك چنين قدرتى را نخواهد داشت . من دوست دارم اين عملى را كه بجلاد دستور ميدهى خودت آن را انجام دهى ، تا يك افعى بر تو مسلط شود آن طور كه به شخص قبل از تو عقرب مسلط شد ! وقتى جلاد تصميم گرفت گردن مختار را بزند ناگاه ديدند مردى از ياران خصوصى عبد الملك بن مروان وارد شد و بجلاد فرياد زد : مختار را رها كن ! وى نامهاى از عبد الملك آورده بود كه مضمون آن اين بود : بسم الله الرحمن الرحيم اى حجاج بن يوسف ! يك پرنده نامهاى براى ما آورده كه تو مختار بن - ابو عبيد را گرفتهاى و در نظر دارى او را بكشى . تو اين طور گمان ميكنى كه پيغمبر